فروردین ۱۱

معروف است که می گویند ایران کشور خداست. دوستی قسم می خورد که هر سال روز نوروز خدا به هیئت انسان در می آید و در خیابان های تهران به شکلی ناشناس برکت می پاشد. البته این دوست عزیز تهران را با ایران مساوی گرفته بود و بقیه ی مردم را شهرستانی می دانست. در جواب این سوال هم که مگر خدا کار و زندگی ندارد، می فرمود: همه ی دنیا یک طرف و تهران هم یک طرف. تهران مرکز جهان است. حتی کیهان را هم در خود جای داده است. پس از تحقیقات مفصل و صرف وقت و هزینه ی زیاد، معلوم شد که راست می گوید:

 

خداوند عزوجل روز نوروز رتق و فتق کائنات را به مشاور مخصوص خود سپرد و به آزمایشگاه آفرینش رفت. یک قاشق چایخوری معرفت را با یک کیلو صمیمیت، دو کیلو محبت و سه کیلو صفا مخلوط کرد و در گونی عشق ریخت تا در روز اول سال نو خنده بر لبان تهرانی های دود زده بیاورد.

 

خیابان ها برخلاف سیصد و شصت و چهار روز دیگر سال خلوت بود و حق جل و جلاله در نگاه اول فقط دختر مدرسه ای کوچکی را دید که جلوی یک دبستان نشسته بود. کنجکاو شد. با دست مبارک عینک قدسی را روی چهره ی انسانی اش جابجا کرد و  دید که درست می بیند. جلو رفت. یک دختر ناز کوچولو از آنها که کیف مدرسه اش دو برابر قد خودش هست پشت به دیوار نشسته، زانوهایش را در بغلش جمع کرده، لبهای اخم آلودش را غنچه کرده و همینطوری بی هدف با دستهایش زمین را نوازش می کرد.

 

خداوند تبارک و تعالی با خودش گفت: زکی! شیرین ترین نگاه جهان غمگین است. هرطور شده باید خنده بر لبان مخلوق کوچولوی خودم بنشانم. دنیا را که بی حساب و کتاب نیافریده ام. شادی حق جهان است. پس بالای سر دختر آمد و گفت: این منم! سازنده ی تو. هر چه گفته ام همان شده و هر چه بگویم همان خواهد شد. پس … اکنون … به امر من … بخند! دختر کوچولو به بالا نگاه کرد. مردی را دید با ریش و پشم زیاد که یک گونی روی دوشش انداخته و با تحکم چیزی می گوید. اولش بیشتر اخم کرد. بعد چشمهایش کمی گشاد شد. بعد دستهایش را جلوی صورتش گرفت و چنان جیغ کشید که پروبال همه ی فرشته ها ریخت! خدا می دانست که تهرانی ها او را نمی شناسند و اگر با صدای جیغ و داد دختر بیرون بریزند سر و کارش با اوین و حضرت بازجو خواهد افتاد. به ویژه که کارت ملی هم نداشت. بنابراین در یک چشم به هم زدن چهار خیابان آن طرف تر پرید. مثل همیشه دوباره فراموش کرده بود که آدم را با قدرت انتخاب آفریده و اصلا آدم ها خیلی وقتها برای او تره هم خرد نمی کنند. کمی فکر کرد. بالا و پایین رفت. نشست. ایستاد دوباره نشست و بالاخره در یک چشم به هم زدن، اعلامیه ای به این مضمون در سطح شهر پخش کرد:

 

                                به نام نامی خودم

 

  بندگان من! شما را آفریدم و دلیلش هم اصلا به شما ربطی ندارد. مخلوق کوچکم اخم کرده و نماینده ام دارد با سیاستمداران جهان شطرنج بازی می کند. هر کس بتواند خنده بر لبان شیرینش نشانده و شادی در نگاه غمگینش بریزد، بهترین جایزه ای را که شایسته ی آدم است به او می دهم.

 

در آن صبح بهاری روز اول سال، به جز دختر مدرسه ای کوچولو، سه نفر دیگر در خیابان ها پرسه می زدند. اولی، حاج آقایی بود که توسط عیال مربوطه به جرم صیغه کردن عیال دیگری به ضرب لنگه کفش از خانه بیرون افتاده بود. او به محض دیدن آگهی  به سمت دختر دوید. بالاخره بعد از سال ها نماز و عبادت حالا می توانست به خدا ثابت کند که لایق خیلی چیزهاست.  بنابراین فورا شروع کرد. ماشن حساب و مفاتیح الجنانش را در آورد و همینطور که ضرب و تقسیم می کرد برای دختر کوچولو توضیح داد که در حال حاضر  موجودی شماره حسابش در بانک کائنات شامل یک میلیون سیصد و پنجاه و چهار هزار و دویست و شصت و سه قصر در بهشت است که در هر کدام هم چهارصد حوری بهشتی آماده ی خدمت هستند. فقط کافی ست دختر کوچولو بخندد تا او علاوه بر این ها بهترین جایزه ی خدا را هم به شماره حساب خودش بریزد. دختر که به حرفهای عجیب و نامفهوم حاج آقا گوش می داد و با وحشت به او خیره شده بود، علاوه بر اینکه نخندید دو قطره اشک کوچولو هم از چشمهای مهربانش روی گونه ی نازش ریخت. این دفعه همه ی فرشته های جهان جیغ کشیدند و کائنات لرزید. خدا به سرعت وارد عمل شد و قبل از اینکه حاج آقا بیشتر گند بزند، یک حوری بهشتی جلوی پایش انداخت تا را هش را بکشد و برود. حاج آقا نگاه کرد و دید از آسمان زیباترین زنی که در عمرش دیده بود به زمین افتاد.  صدایش مثل صوت سلن دیون، هیکلش مثل شارون استون و موهایش مثل نیکول کیدمن بود. تازه از هدیه تهرانی هم بهتر فارسی حرف می زد. بنابراین قبل از اینکه خدا از کرده اش پشیمان شود، حوری را روی دوشش انداخت و به سمت خانه دوید تا از عیال مربوطه تقاضای عفو کند و مهریه اش را هم در جا بدهد.

 

نفر دوم آدم مجردی بود که به شغل شریف! پا اندازی اشتغال داشت و در آن صبح بهاری دنبال مشتری می گشت. او به محض دیدن آگهی خودش را به دختر رساند. چاقوی ضامن دارش را در آورد و همینطور که بازش می کرد گفت: ببین فسقلی. من مامور آخدا هستم.  یا میخندی یا با همین چاقو خودمو تیکه پاره می کنم. اونوقت پری و زری و شمسی و فاطی بی صاحاب میشن. حالا بخند. من نوکرتم. اوچیکتم. چمنتم. بند کفشتم. دندون طلاتم. اصلا نوک مدادتم. مدادتراشتم. آس و پاستم. اگه نخندی هم من قاط می زنم هم آخدا. بخند دیگه.

 

ولی دختر کوچولو اصلا نخندید. حرف هم نزد. بعد هم اخماشو بیشتر کرد. چشماشو تنگ کرد. کیفشو توی بغلش فشار داد و دهنش را باز کرد. اما قبل از اینکه جیغ بکشه و دوباره فرشته ها را اذیت کنه خداوند تبارک و تعالی وارد عمل شد: جوان مجرد را از دختر دور کرد و یک حوری بهشتی توی بغلش گذاشت تا بیشتر دختر کوچولو را نترساند. جوان اول با تعجب به حوری بهشتی نگاه کرد و گفت: جل الخالق! خدایا دربدرتم! پاملا اندرسون باید بزنه به گاراژ. بعد قبل از اینکه خدا از کرده اش پشیمان شود، حوری را روی دوشش انداخت و راه افتاد تا خانه ی خالی پیدا کند.

 

اما نفر سوم: مردی که صورتش را با ذغال سیاه کرده بود تا غمهایش را بپوشاند. لباس قرمز پوشیده بود تا گل ها را به رقص آورد و فقط سال نو در خیابان ها می پلکد. بله درست حدس زدید.

 

.

 

.

 

.

 


 

حاجی فیروز آگهی خدا را دید ولی نفهمید چی نوشته. سواد خوندن نداشت و اهمیتی هم به آن نداد. ولی به محض اینکه به دختر کوچولو رسید شروع کرد و به وظیفه ی خودش که نشاندن خنده بر لبها بود عمل کرد:

 

 

دختر کوچولو یکدفعه مثل گل شکفت. اول گره ابرویش باز شد. بعد چین پیشانیش صاف شد. بعد چشمهای نازش برق زد و لبهایش شیرین شد. بلند شد و برای حاجی فیروز دست زد. دو تا گنجشک بازیگوش جیک جیک کردند. باد عطر بهار را به خیابان ریخت. آسمان آبی شد. شکوفه ها شروع کردند به رقصیدن. فرشته ها از شادی جیغ کشیدند و زمین را گلباران کردند. دختر کوچولو با صدای بلند خندید.

اما خدا چکار کرد؟ خدا به حاجی فیروز غیر از هیچ چیزی نداد. هم دختر کوچولو و هم حاجی فیروز هر دو می دانستند که هیچ برآیند همه ی چیزهاست.

 

.

 

 

 

 

بهمن ۱۱

موهایش سپید است و ردپای زندگی را می شود روی پیشانیش دید. می پرسد: با او نسبتی داری؟ و با سر به سنگ مزار اشاره می کند.

- "نه. اتفاقی داشتم از اینجا رد می شدم. فکر کردم بنشینم و کمی خستگی در کنم.
-"هیچ چیز در این جهان اتفاقی نیست. انچه را که اتفاق می نامیم، برآیند مجموعه ای از تفکرات به هم پیوسته است که به یک حادثه یا اتفاق منجر می شوند. اگر زنجیره تفکراتمان طور دیگری ردیف شده بود، اتفاق مورد نظرهم به شکلی دیگر متجلی می شد. دنیای بیرون نمادی از جهان درون است. حوادث و اتفاقات روزمره، دنباله ی قسمتهایی از دنیای درونمان هستند که به آنها آگاه نیستیم. دل، با زبان اشاره فریاد می زند و ما به سادگی از کنارش می گذریم. خیلی راحت از هر چیزی رد می شویم. چون آنقدر با نگرانی هایمان مشغول هستیم که امکان شنیدن صدای ناب درون را نداریم. همواره چیزی ملکه ی ذهنمان هست. و ملکه ی ذهن همیشه مقدس می شود. هرگز به ذهنمان خطور نمی کند که به گزاره های اولیه ی ذهنمان شک کنیم. هیچ فرقی هم نمی کند که این گزاره های ذهنی از مذهب سرچشمه گرفته باشند یا از علم تجربی. در هر صورت برای ما غیر قابل انکار و مطلقا درست هستند. این درست انگاری، ذهن ما را سخت می کند و امکان تحرک را از لایه های ظریف آگاهی می گیرد. حالا نگرانی های روزمره را هم به آن اضافه کن." بعد با انگشت به سرم می زند: "در چنین ذهنی، علامت سوال وجود ندارد. چون برای هر سوال احتمالی، جوابی درست و قانع کننده یافته است."

از روی سنگ بلند می شوم و او با آبپاشی که در دست دارد قبر را می شوید. کمکش می کنم و با دستمال گل و لای را کنار می زنم. خطوط رنگ و رو رفته ی سنگ کم کم زیر نور آفتاب نمایان می شود. ظاهرا مال پنجاه سال پیش است. دختری به نام لیلا که در سن شش سالگی فوت کرده. پیرمرد دو زانو بالای قبر می نشیند: " من این دختر را می شناختم. همبازی دوران کودکیم بود. هردوی ما مال همین محله ی شیشه گری بودیم. آنوقتها اینجا روستایی کوچک خارج از شهر شیراز بود که به خاطر صنایع شیشه گریش اشتهار داشت. قرن های متمادی این شغل از پدر به پسر منتقل می شد و اهالی روستا را به خود مشغول می کرد. وقتی که بچه بودم خبری از مدرسه و کلاس درس نبود و من که آن موقع ده سال داشتم هر روز در کارگاه پدرم زیر و بم های شیشه گری را یاد می گرفتم. لیلا هم که آن موقع شش ساله بود گاهی وقتها با پدرش که در همان کارگاه کار می کرد آنجا می آمد. ظهرها که کارکنان کارگاه دو ساعتی می خوابیدند، بیرون می رفتیم و حوالی جوی آب کوچکی که همان نزدیکی بود بازی می کردیم. بعضی وقتها دنبال پروانه ها می دویدیم. بعضی وقتها هم با دست ماهی می گرفتیم. ماهی ها بسیار ریز بودند. پدرم آنها را خام می خورد. از جایی شنیده بود که استخوان درد را معالجه می کند.

یک روز پدر لیلا در حالی که بسیار مغموم و گرفته بود از  تب و دل درد شدید لیلا خبر داد. به بیماری حصبه دچار شده بود. پدرم پیشنهاد کرد که لیلا را به مریض خانه ای که تازگی در شیراز افتتاح شده بود ببرند ولی او به شدت مخالفت کرد: "بهتر است بمیرد ولی زیر دست دکترهای از فرنگ برگشته نرود. مریضخانه را انگلیسیها درست کرده اند. یک مشت آدم خدانشناس و نجس که توی فرنگ نعش مرده ها را با چاقو تکه و پاره می کنند تا سر از کار خدا درآورند. انتظار داری که مریض را شفا دهند؟ ترجیح می دهم ببرمش پیش همین علی گدای دعا نویس که یک خط دعایش کار هزار دکتر و دوا را انجام می دهد." 

چند نفر دیگر هم که آنجا بودند حرفش را تصدیق کردند. یکیشان به حضرت عباس قسم می خورد که با چشم خودش دیده که علی گدای دعانویس لای قرآنش یک تار موی جن پنهان کرده است. پدر لیلا می گفت که دخترش را چشم زخم زده اند. چند روز قبل تر مهمانی از ولایت داشته و او با نگاههای کنجکاو از تمیزی و سلامت دخترش تعریف کرده. می گفت: "علم غیب که نداشتم. اگر همان موقع می دانستم که طرف چشمش شور است اصلا به خانه راهش نمی دادم."

روز بعد همه مان منتظر بودیم که پدر لیلا بیاید و از بهبودی دخترش خبر دهد. همه مطمئن بودند که حالش بهتر شده. چرا که دعای علی گدا و نسخه هایی که می پیچید ردخور نداشت. ولی متاسفانه حال دختر بدتر شده بود. پدرش می گفت: سفارش کردم که دعای چهار قل بنویسد. علاوه بر آن سه تا تعویذ دیگر هم درست کرد و انداختم گردنش. بعد هم بدنش را با ماست بختیاری که خودم از بازار خریده بودم ماساژ داد تا تبش فروکش کند ولی حالش بدتر شده. زنم مرتب فحش می دهد که چرا سال گذشته خمس مالمان را در نکردیم. حق هم دارد. نذر کرده ام که اگر خوب شود تا آخر عمر  هر سال ماه محرم لباس سیاه تنش کنم. توی رختخواب افتاده و مرتب هذیان می گوید. نمی دانم چه گناهی مرتکب شده ام که گردن دخترم را گرفته. امشب می خواهم ببرمش سیدعلاءالدین حسین. می گویند آقا امام زمان شبهای جمعه آنجا می آید و حاجت مردم را روا می کند. زنم رنگینک نذری درست کرده تا بین مردم پخش کنم. از مرقد حضرت سیدعلاءالدین حسین بیرون نمی آیم تا وقتی که دخترم را شفا دهد.

البته روز بعد برگشت و از سرو وضع آشفته اش همه مان فوری فهمیدیم که یا حال لیلا تغییری نکرده و یا بدتر شده است. پدرم همینطور که با مهره های تسبیحش بازی می کرد و نگاهش به زمین بود گفت: "امانتی را که خدا داده هروقت بخواهد پس می گیرد" و پدر لیلا گریه کرد. حسابی درمانده شده بود و نمی دانست چکار کند. یکی از کارگرهای شیشه گری پیشنهاد کرد که کمی از خاک تربت کربلای دارالسلام به دختر بخورانند بلکه حالش بهتر شود. پیشنهادش یکدفعه همه را تکان داد. پدر لیلا با کف دست روی پیشانیش کوبید و تقریبا فریاد زد: "یا امام زمان! چرا زودتر به فکرمان نرسیده بود! آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم. شفای دخترم را از تربت سیدالشهدا می گیرم." بعد همه به سمت قبرستان دارالسلام راه افتادیم و البته مرا جلو انداختند. گفته می شد که خاک شفا دهنده باید با دست کسی که هیچ گناهی نکرده برداشته شود و در چنین مواقعی برای برداشتن خاک، بچه ای را به قبرستان می بردند تا خاک را با دستهای خودش برای مریض ببرد.

 

با احتیاط حرف پیرمرد را قطع می کنم و از او می پرسم که آیا واقعا خاک را به فرد مریض می دادند تا بخورد؟ با تاکید می گوید: "مقدار کمی از خاک را با شربت آبلیمو مخلوط می کردند و به مریض می دادند تا بنوشد."

قبلا در مفاتیح الجنان و بعضی از کتابهای دعا خوانده بودم که خوردن خاک تربت کربلا ثواب زیادی دارد. حتی تعداد کاخهای بهشتی هم که در نتیجه ی این عمل برای فرد رزرو می شود، نوشته شده بود. ولی هیچ وقت فکر نمی کردم کسی آنقدر احمق باشد که خاک بخورد. با راهنمایی پیرمرد به قسمت دیگری از قبرستان می رویم. کنار ردیفی از قبرها می ایستد و با نوک کفشش زمین را خراش می دهد: " اهالی این اطراف معتقدند که صدها سال پیش بنده ی خدایی که به کربلا سفر کرده بود،  مقداری از خاک آنجا را بار شتر کرده و به قبرستان دارالسلام آورده. بعد هم خاک را دقیقا همین جا روی زمین پخش کرده. به همین خاطر این نقطه را تربت کربلای دارلسلام نامیده اند. تصورش را بکن: گربه ها و سگ های ولگردی که از اینجا رد می شوند، بعضا روی این خاک می شاشند. بعد عده ای می آیند دستمال کتانی شان را پهن می کنند و در حالی که آیه الکرسی می خوانند خاک را با دقت روی دستمال جمع می کنند، به خانه می برند و توی جانمازشان می ریزند تا کاخ های فوق الذکر را در بهشت به دست آورند!" .

ادامه دارد…


 


بهمن ۰۳

به گزارش خبرگزاری آسید شیخ پلاس، یکی از رجال مهم سیاسی به نام آقای اصلاح طلب که قبلا به مدت هشت سال به نام آزادی مشغول بازی با کلمات بود، امروز در حالی که به طرزی زننده به عمل شنیع دختر بازی پرداخته بود توسط نگهبانان جان برکف اسلام در خیابان تهران ۸۶ غافلگیر و بازداشت شد. نامبرده به جای اظهار پشیمانی از اعمال منافی عفت خود در اظهاراتی شگفت انگیز اعلام کرد که به رهبر شکایت می برد و توپ را به زمین حریف خواهد انداخت. وی همچنین در مقابل دوربین های تلویزیونی گفت: رابطه ی ما با خانم سیاست به هیچ وجه پنهانی نبوده و ایشان را مدت زیادی ست که به عقد موقت خود درآورده ایم. باور نمی کنید از آقای خاتمی که شخصا خطبه ی عقد را خوانده و آقایان ابطحی و کروبی که بالای سر عروس و داماد قند ساییده اند بپرسید. وکیل اختصاصی خبرگزاری آسید شیخ پلاس معتقد است که چنین روابطی به شرطی که از چشم ملت نامحرم مخفی مانده  و کار از ماچ و بوسه بیشتر بیخ پیدا نکرده باشد با فتوای رافت و رحمت اسلامی رهبر مستضعفان جهان قابل ماست مالی ست.

آقای اصلاح طلب که قبلا موضوع تحریم را تابوی خود قرار داده و همه جا حامیان گذشته خود را در خون و اعدام و شکنجه و زندان و فشار و فرار تنها گذاشته  بود، در سودای کاخ قدرت به  کاهدانِ شرمندگی پناه برده است و در عین حال به جای اعتراف به اشتباه می خواهد با اظهار عبودیت به درگاه ولایت مراتب کاسه لیسی خود را دوباره به اثبات رساند. یک کارشناس سیاسی که نمی خواست نامش فاش شود در مصاحبه ای تلفنی گفت: البته تاکتیک مقام معظم رهبری مبنی بر سوار شدن بر خر مراد و سوار شدن بر خر وحشی به تناوب، تا حالا جواب داده است. ایشان قادرند بنا به مصلحت نظام هر چهار سال یکبار مرکب سواری خود را عوض نمایند و این یکی از هزاران نعمات الهی برای امت اسلامی ست. آمریکا هم هیچ غلطی نمی تواند بکند.

قابل ذکر است که حکم چنین اعمالی با جزئیات کامل در رساله های مختلف علمای جلیل القدر توضیح داده شده و از جمله آیت الله شیخ قلی درقوزآبادی در همین زمینه در رساله ی آداب عاشقی می نویسد: عاشق را دیدن روی معشوق یک نظر حلال باشد و البته احتیاط واجب این است که معشوقه را بدون اذن پدرش و بدون رعایت اصول امنیتی سوار ماشین نکنند. اگر هم کردند به گفتگو اکتفا نمایند و اگر طاووس هوس چشم عقل را کور نماید به لمس مختصر راضی باشند و اگر باز هم راضی نشدند واجب است میان آن دو شورای نگهبان حکم محکومیت راننده ی بی چشم و رو را در ملا عام اعلام نماید و البته همیشه در نظر داشته باشند که نه سیخ بسوزد و نه کباب تلخ شود.

رهبر معظم مستضعفان جهان امروز هنگام  دیدار با بسیجیان سینه چاک در حالی که یک چشم به دوست دختر آقای اصلاح طلب دوخته و یک دست در جیب کرده بود در اظهار نظری انقلابی فرمودند: هر ملتی که امت نباشد جاسوس آمریکاست. البته هر گوهری هم قیمتی دارد. حالا اول ماچ را بده بیاد. بعدا سر قیمتش چانه می زنیم.